اتفاق .
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/17 | ساعت: 5:23
به نپختگی سالهای جوانی سوگند که دنیا جای بهتری خواهد شد اگر و تنها اگر واقعی باشیم! به احساساتِ خامِ سالهای جوانی سوگند که بدون تظاهرِ به زیستن، پخته میشویم! به عمقِ تنهایی هایمان سوگند که تنها نمی مانیم .
این داستان : عوام فریبی .
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/17 | ساعت: 5:23
یه خانمی توی مسجد که بغل دست مامان نشسته بوده ازش میپرسه که "به کی میخوای رأی بدی؟" مامان هم میگه "روحانی." بعد اون خانمه میگه "وای!فکرشم کردی توی قیامت چی میخوای جواب بدی؟!روحانی رفته توی خارج امضا کرده که قراره قرآن از مدرسه ها جمع بشه بعدشم توی مدرسه به بچه هامون همجنس بازی یاد بدن!پناه بر خدا!"
که امشب یادم بمونه
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/17 | ساعت: 5:23
که امشب یادم بمونه لطفا یکی داوطلبانه شونه ش رو بیاره جلو تا بزنم روش و بگم : اوه پسر چقده دیگه باید توی کوره بمونیم تا پخته شیم ! پس ما کی قراره شاخ باشیم ؟ + تاريخ چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت ۲ ق.ظ نويسنده امیلی
مثلا پاییز است.
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/11 | ساعت: 12:11
مثلا پاییز است و ما ادای عاشقا رو خیلی هم فطری بلدیم دربیاریم. اینجا ردیف آخر کلاس نور خیلی کمتر از آنجایی ست که این مرد قد بلند دور خودش میچرخد و یک چیزهایی را روی تخته می نویسد. غلط نکنم با خودش خیال میکند خیلی دارد شاخ غول میشکند که اثبات میکند چرا ما باید سه بار در روز نماز بخوانیم، که مثلا چرا ...
از پیش تو راه رفتنم نیست.
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
تو همون شبِ نارفیقی هستی که هر چی چپ و راست میخوابم، سر نمیشه. تو همون جمعه ی پاییزی هستی که غروبش قدِ تمام روز کِش میاد. تو همون چمدونِ آبی رنگِ زیر تخت هستی که جرئت نمیکنم زیپش رو بکشم و داخلش رو ببینم. تو همه ی شنبه های مزخرف سال هستی که هیچوقت تمام نمیشوند. تو همون اشک های لحظه ی اعلام نتایج کنک...
صدای تو خوب است، صدا کن مرا!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
مثلا بعدها تاریخ نویسان بنویسند که از جمله کیمیاگری های او این بود که با صدایش میتوانست، آتش خاموش کند!با صدایش میتوانست، قاصدک توی هوا به رقص درآورد!حتی با صدایش میتوانست، طوفان را به آرامش دعوت کند! بعد در پاورقی هم ذکر کنند که از جمله شواهد این مستندات تاریخی، امیلی بوده است.طوری که امیلی در اعتر...
بالله که بدون مُشت های تو، شهر مرا حبس نمیشود!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
کلید انداختم توی درِ خونه و بعد از یه سفرِ چند روزه، پا گذاشتم توی خونه! اولین دیالوگم؟ خب خب زندگیِ عادی بیا که من برگشتم!ببین چند روز دوری از مُشت های پشت سر هم ت، چی ساخته ازم! D - : امیلی با یه ژست هرکول مانند راهرو رو طی میکنه و آهنگ فیلمِ پاپیلون پس زمینه ی متن پخش میشه و پرده های صحنه ی نمایش...
نکنیم از این کارا، قشنگ نیست!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
اینکه بدونی یه نفر روی یه چیزی حساسه و بعد دقیقا پشت سر هم اون کار رو انجام بدی؛ مصداقِ کاملِ شکنجه ی روحی دادنه!اینکه باعث میشه اون آدم تماما وارد جنگ با خودش بشه برای کشتنِ دوست داشتنِ شما توی خودش!
غُر زدنِ جمعه طوری.
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
به مرحله ای رسیدم که حوصله ی دوستان در فیسِ خود غرق شده رو ندارم و کفِ دیالوگم باهاشون اینه که آره راست میگی، تو خوبی! D: احساس میکنم تهش به مرحله ای میرسم که یک روز در میون حوصله م میشه نفس بکشم!کی حوصله ی تعامل با این مدل آدما رو داره آخه؟! D:
برنده کی هست اون وقت؟!
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
جدیدا امیلی از پس انداز تهِ حسابش که همیشه اختصاص داشت به خریدن کتاب به خریدن کرم پودر و خط چشم تغییر پیدا کرده؛ کاملا هم ناخودآگاه!یک دوی ماراتن زیبایی هم ظاهرا وجود داره که خواه یا ناخواه همه مون دونده هاش هستیم!اینقدر هم رقابت تنگاتنگ هست که آدم سرگیجه میگیره! D:
خوبی دیگه، چی بگم؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
بعد امروز کاملا بی هوا یادم افتاد به اون روزای اولِ تابستون که یه مسئله ی خیلی ساده رو خیلی جدی گرفته بودم!بعدترش یادم افتاد به تو که خیلی آروم به همه ی چرندیات من گوش میدادی و یک جوری رفتار میکردی که من فکر نکنم یه احمقِ تمام عیارم، درحالی که بودم! D: انصافا خیلی خوبه از این آدما کنارتون داشته باشی...
خانه .
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
خوشحالم که اختراعی به اسمِ خانه وجود داره که حداقل یک سوم روز رو میتونم شکلِ خودم باشم و با در و دیوارش همون طوری حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ـ
ادبیات مؤدبانه از منِ واقعی بیرون نمیاد! D:
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 4:06
خب علی ای حال، اینجانب همونی شدم که "واو" پیش بینی کرده بود!پشت سر هم هی ردیف کرد که اینطوری میشی، اون طوری میشی و الان دقیقا همون طوری شدم! نقطه ی اوجِ فیلم نامه م اینه که خواستم متفاوت با بشریت باشم ولی نشدم! D: نمیخواستم خودم باشم ولی خودم شدم؛ اینطوری که پاهامو میزارم روی میز، زل میزنم به چشم ها...