خرید بک لینک
تو همون شبِ نارفیقی هستی که هر چی چپ و راست میخوابم، سر نمیشه.

تو همون جمعه ی پاییزی هستی که غروبش قدِ تمام روز کِش میاد.

تو همون چمدونِ آبی رنگِ زیر تخت هستی که جرئت نمیکنم زیپش رو بکشم و داخلش رو ببینم.

تو همه ی شنبه های مزخرف سال هستی که هیچوقت تمام نمیشوند.

تو همون اشک های لحظه ی اعلام نتایج کنکورم هستی که بند نمی آمدند.

تو کتابِ زهیری که نمیتونم دوباره بخونمش.

تو خورش کرفسِ خاله کوچیکه ای که هیچوقت نمیتونم یه ذره ازش رو بخورم.

تو سیم سوم سه تاری که من نمیتونم صدای خودش رو ازش بیرون بکشم.

تو همون احساساتی هستی که گوشه ی دفترچه م نوشتم شون و بعد با خودکار مشکی خط کشیدم روشون، طوری که کسی نبیندشون.

تو،تو،تو جمعِ همه ی چیزهایی هستی که من از پس شون برنمیام../.

برچسب: از پیش تو راه رفتنم نیست,از پیش تو راه رفتنم نیست سعدی, نویسنده: باربد شاکری تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 4:06

صفحه بندی