خرید بک لینک
مثلا پاییز است و ما ادای عاشقا رو خیلی هم فطری بلدیم دربیاریم. اینجا ردیف آخر کلاس نور خیلی کمتر از آنجایی ست که این مرد قد بلند دور خودش میچرخد و یک چیزهایی را روی تخته می نویسد. غلط نکنم با خودش خیال میکند خیلی دارد شاخ غول میشکند که اثبات میکند چرا ما باید سه بار در روز نماز بخوانیم، که مثلا چرا ده بار نخوانیم!این بغل دستی من هم یک ثانیه به این فک بیچاره ش استراحت نمی دهد و تمام تلاشش این است که بفهمد پسر ردیف جلویی و دختر ردیف کناری چرا هی چشم و ابرو می روند برای هم.من هم سر تکان میدهم هر از چهل ثانیه که آره مثلا خیلی موضوع جذابی ست، که مثلا نصف مشکلات من اگر بفهمم چرا ایناها چشم و ابرو می روند، حل میشوند! پسره ی ردیف سمت چپی دارد نقاشی میکند، که چی؟! که بگوید من خیلی هنرمندم؟ خب حالا که ما به به و چه چه اش کردیم به نظرش وقت مناسبی نیست که دست از هنرمندی بردارد؟!.. از همه ی لباس هایی که پوشیده ام حالم بهم میخورد. نمیدانم داستان چیه که من همیشه میرم خرید که طبق سلیقه ام چیزی بخرم ولی آخرش همه ی لباس هایم میشود نقطه ی مقابل خودم!. مثلا پاییز است و ما خیلی فطری بلدیم دلمان عین گنجشک شود وسط بعد از ظهر پاییزی. مثلا پاییز است و ما خیلی فطری بلدیم عصر پاییزی مان را شبیه عاشقا بگذرانیم -

برچسب: نویسنده: باربد شاکری تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 12:11

صفحه بندی