دروغ که میگوید به دور و بر نگاه میکند، خیال میکند من حالی ام نمیشود. اصلا خبر ندارد که من از صبح پشت هر میزی که نشسته ام در برابر چرندیات سر تکان داده ام و طوری لبخند زده ام که طرف مقابلم خیال کرده خیلی بامزه است. دروغش که تمام شد نگاهم میکند، طوری که بخواهد بگوید ببخشید که خر فرضت میکنم. من اما نگاهش نمیکنم. از جایم بلند میشوم و برای خودم چایی میریزم. توی سرم مدام همایون شجریان میخواند رقص مفهوم شبانه تعریف ات کو، مفهوم دختر تعریف ؟ از جایش بلند میشود. کاش رقص مفهوم شبانه تعریف ام را بلد بود. دلم میخواهد صدایش کنم و وقتی برگشت صاف بزنم توی گوشش. برای خودش چایی میریزد و دوباره می نشیند. میگویم دلم برایت تنگ شده بود. دروغ میگویم. برمی گردد و نگاهم میکند. آخ از همان نگاه هایی که میتوانم فلبداهه برایش شعر بگویم. چطور میتواند همزمان هم دروغ بگوید و هم اینطوری نگاهم کند؟ لبخند میزنم. دیگر در این کار استاد شده ام. کاش بلند شود و چمدانی چیزی با خودش بردارد و برود. کاش به جای اینکه طوری قلپ قلپ چایی بنوشد که انگار جهان در صلح ابدی ست، بلند شود و همینطور که میگوید از تظاهر به چیز دیگری بودن خسته است، برود. چایی ام را می نوشم و به این فکر میکنم که به سمت در حرکت کنم و درست عینِ فارست گامپ شروع به دویدن کنم، به سمت مقصد نامعلومی. میگوید برای مهمانیِ فردا قرار است چه بپوشم؟ لیوان چایی را توی سینک میگذارم و میگویم احتمالا لباسِ آبیم را. توی سرم اما هم چنان همایون شجریان میخواند رقص شبانه ات کو، مفهوم دختر تعریف ؟
برچسب:
نویسنده: باربد شاکری