خرید بک لینک

هیچکس نمیدونه.

پاییزباشه، دم دمای غروب. خونه م رو تمیز کرده باشم و به گل هام آب داده باشم. بافت خردلی محبوبم رو با کت چارخونه ی قشنگم بپوشم و برم بیرون واسه خریداری. ماشینم رو که روشن میکنم، محسن نامجو آغاز کنه به خوندن. وارد خیابون که میشم، نور نارنجی غروب پهن شده باشه توی خیابون. هوا اونقدری سرد نباشه که نیاز باشه بخاری ماشین رو روشن کنم. یه سرمای دلچسب که دلت میخواد بخزی توی بافتت. جلوی یه میوه ارائهی پارک کنم. پیاده شم و نارنگی بخرم و چند تا انار قرمز ترش. چند جای دیگه هم خریداری داشته باشم و هوا که تاریک شد برسم خونه. خریداریها رو بزارم توی آشپزخونه. لباسامو عوض کنم و هودی قرمزم رو بپوشم. اسپیکر رو روشن کنم و شجریان بخونه "به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم". منم باهاش بخونم و تهیهها رو بزارم سرجاشون. میوه ها رو بریزم توی سینک. یه شیر نسکافه درست کنم. یهو صدای تق تق بارون به پنجره رو بشنوم. پنجره ی آشپزخونه رو باز کنم. بوی بارون بپیچه توی خونه. شیر نسکافه ی داغ رو بگیرم توی دستم و جلوی پنجره بایستم و پایین مردم رو نگاه کنم که بارون غافلگیرشون کرده و تند تند راه میرن. شجریان میخونه "ای که مهجوری عشاق روا می داری" و منم شیر نسکافه رو تموم کردم و سردم شده. پنجره رو ببندم. میوه ها رو بشورم. صدای بارون تق تق میخوره به گوشم. شجریان میخونه "غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی، نگارین گلشنش روی است" و منو یاد بیست و سه سالگی م می اندازه. یاد همه ی شب هایی که میرفتم بام شهر و سیگار می کشیدم و این موزیک رو گوش میدادم و به تو فکر میکردم. تو نمیدونستی من چقدر دوستت دارم. یعنی دونستن ت هم فایده ای نداشت. صدای بارون دوباره منو برمیگردونه به زمان حال. برم پشت پیانوم بشینم و اون قطعه ای که عاشقشم رو بزنم. اون قطعه ای که توی بیست و سه سالگی زدنش سخت بود برام. آخ بمیرم واسه قلب بیست و سه ساله م. صدای بارون و پیانو باهم قاطی بشن. یهو صدای زنگ در بیاد. برم در رو باز کنم. دوستمه. واسش چایی می ریزم. میگه یه فیلم از سینمای ژاپن پیدا کرده که هیچکدوم ندیدیمش. میگم بذار دانلود شه و پا میشم یه سوپ خوشمزه درست میکنم. بارون هنوز قطع نشده. جلوی تلوزیون می شینیم. یه پتو هم می پیچیم دورمون. سوپ داغ هم جلومون. فیلم ابتدا میشه و غرق میشیم توی سینمای ژاپن. بارون هنوز داره میباره. بیست و هشت سالمه. صدای رعد و برق میاد. پنجره ی سالن رو باز میکنم و خودمو پرت میکنم پایین. چرا؟ هیچکس نمیدونه.

برچسب: نویسنده: باربد شاکری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:34

صفحه بندی