خرید بک لینک

پله های دانشکده را بالا میرفتم.این دانشکده ی مفهوم لعنتی تعریف را.این چاردیواریِ مفهوم لعنتی تعریف ِ دوست داشتنی.این لعنتی ترین مفهوم محبوبِ تعریف بی وفای من.پله ی اول را یادم هست، همه چیز عین روز برایم روشن است. یادم هست که کدام نیمکت را از همه بیشتر دوست داشتم.یادم هست پاییزِ دانشکده را.روزهای بارانیِ بی نظیرش را. این لعنتی را خوبِ خوب یادم هست. آن جمع های لوس و ننر را یادم هست، آن همه حرف زدن از چیزهایی که این قدرها گفتن نداشت. یادم هست که چقدرها دلم میخواست روی پشت بوم دانشکده، آن گوشه ی مشرف به درخت های بلند دانشکده، که هیچوقت نفهمیدم اسم شان چیست، سیگار دود کنم. یکی هم بغل دستم نشسته باشد که باهم به ریشِ دنیا بخندیم. همینطور سیگار دود کنم و به نقطه ی نامعلومی خیره شم. بعد بغل دستی ام بپرسد به چی فکر میکنی؟ من هم آخرین پک سیگارم را دود کنم و سیگارم را پرت کنم وسط درخت ها و بگویم یعنی بعد از من قرار است این دانشکده، مفهوم محبوبِ تعریف آدمِ دیگری شود ؟!

برچسب: نویسنده: باربد شاکری تاريخ: چهارشنبه 28 آذر 1397 ساعت: 15:44

صفحه بندی