احتمالا یک عمر در توهم بوده ایم
احتمالا یک عمر در توهم بوده ایم. هوا، هوای بعد از بارونه. بوی بارون میاد. جاده دلبری میکنه. شیشه های ماشین رو تا آخر پایین کشیدیم. سمت راست، خورشید داره غروب میکنه. آسمون نارنجیه. باد، موهامو بهم ریخته. کنارم نشسته. من غرق طبیعتم و اون غرق افکار خودش. با هر موزیک، پرت میشه یه گوشه ی تاریک و فراموش ش...
هیچکس نمیدونه
هیچکس نمیدونه. پاییزباشه، دم دمای غروب. خونه م رو تمیز کرده باشم و به گل هام آب داده باشم. بافت خردلی محبوبم رو با کت چارخونه ی قشنگم بپوشم و برم بیرون واسه خریداری. ماشینم رو که روشن میکنم، محسن نامجو آغاز کنه به خوندن. وارد خیابون که میشم، نور نارنجی غروب پهن شده باشه توی خیابون. هوا اونقدری سرد ن...
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی. محمدرضا شجریان رو از دست دادیم. این حنجره ی کم نظیر رو خاک کردیم. غم، روح زندگی م شده. امروز صبح از خواب که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم تصویر همایون شجریان بود. غم آلود. شکسته. بغضم شکست. شادی چرا رمیده همایون؟ تصور اینکه این صدا دیگه نمیتپه، غمگینم میکنه. دوبار...
احتمالا یک عمر در توهم بوده ایم.
هوا، هوای بعد از بارونه. بوی بارون میاد. جاده دلبری میکنه. شیشه های ماشین رو تا آخر پایین کشیدیم. سمت راست، خورشید داره غروب میکنه. آسمون نارنجیه. باد، موهامو بهم ریخته. کنارم نشسته. من غرق طبیعتم و ا
هیچکس نمیدونه.
پاییزباشه، دم دمای غروب. خونه م رو تمیز کرده باشم و به گل هام آب داده باشم. بافت خردلی محبوبم رو با کت چارخونه ی قشنگم بپوشم و برم بیرون واسه خرید. ماشینم رو که روشن میکنم، محسن نامجو شروع کنه به
رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی.
محمدرضا شجریان رو از دست دادیم. این حنجره ی کم نظیر رو خاک مطلب کردی نیلوبلاگم. غم، روح زندگی م شده. امروز صبح از خواب که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم تصویر همایون شجریان بود. غم آلود. شکسته. بغضم شکست. شادی چرا ر
#۱۷۶
در این چهل روز گذشته، تصویر هر شب قبل از خواب من؛ شما ۱۷۶ نفر بودید. تصویر شماها از صبح روز ۱۸ دی. وقتی از خواب بیدار شدید. وقتی عزیزان تون رو در آغوش گرفتین. وقتی ته دلتون گفتین کاش سرزمین مادری جای
گلی که کاشتم، امروز فقط یه خاره.
بهش گفتم تو یه دیکتاتوری. اینو نگفتم چون عصبانی بودم. چون واقعا هست. چون فرهنگ ما از مردها، دیکتاتور میسازه. اگه سوالتون اینه که فرهنگ ما از زنها، چی میسازه؟ باید بهتون بگم از من توی بیست و دو سالگی،
محبوبِ لعنتی
پله های دانشکده را بالا میرفتم.این دانشکده ی مفهوم لعنتی تعریف را.این چاردیواریِ مفهوم لعنتی تعریف ِ دوست داشتنی.این لعنتی ترین مفهوم محبوبِ تعریف بی وفای من.پله ی اول را یادم هست، همه چیز عین روز برایم روشن است. یادم هست که کدام نیمکت ر
رقصِ شبانه ات کو ، دختر ؟
دروغ که میگوید به دور و بر نگاه میکند، خیال میکند من حالی ام نمیشود. اصلا خبر ندارد که من از صبح پشت هر میزی که نشسته ام در برابر چرندیات سر تکان داده ام و طوری لبخند زده ام که طرف مقابلم خیال کرده خی
لذت
امشب که توی آمفی دانشگاه، شب داستان داشتیم؛ وقتی که نوبت من شد واسه خوندن، اینقدری با خوندنِ خودم کیف کردم که دلم خواست بلندشم جلوی خودم زانو بزنم و بهش بگم : با من ازدواج میکنی ؟
رونوشت به دخترم
لیلی جانم، هر جایی از زندگیت که باهات رفتار بدی شد، به یاد داشته باش این خودت بودی که اجازه ی این رفتار رو به اون آدم دادی !
Blue is the varmest colour
آبی رنگ مورد علاقه ام شده. مانتو اورسایز جین آبی و شلوار گشاد جین آبی با کوله ی آبی تیره می پوشم. هوا ابری ست. نم باران صبح، هوا را به رقص درآورده. نامجو توی گوشم پلی میکنم. درخت های دانشکده به شدت سک
مغرورم بهت .
حالا که شام رو درست کرده ام و ظرف ها رو شستم، پشت میز آشپزخانه نشسته ام. پلی لیست همیشگی فضای خونه رو پر کرده. بوی غذای محبوبم توی هوا میرقصد. از بین فیلم های چارلی کافمن، یکی رو انتخاب میکنم که موقع
منطق روزانه .
بینِ خودمان باشد ولی یک وقتی هم خدا برای خلق بعضی از ماها تا دنیا موندنی ست و آسمان آبی، شرمنده ی همه مون خواهد موند . این همه شکست و ترس و عقده توی یه نفر واسه چی خب ؟
تو .
حقیقتا با نود و سه درصد درونگرایی، من کجای قلبتم آخه ؟
بیست .
هی میدوم، آرام و قرار ندارم، خانه کوچک است و بیرون محدود و اتوبوس ها تهوع آور! شب تا صبح رویا میبافم، صبح که میشود میدوم راه خانه تا رویا را . . . حرفم را نمی فهمند، از ظاهرم حرف می زنند و بدویت ذاتیم را می دزدند! هی میدوم، سقف کوتاه میشود، در دستهایم باغی می روید، نوزده تمام میشود.میگویم از تمام دن...
تو خیلی دوری ! خیلی دور.
فرهنگ لغتِ امیلی اگر وجود داشت، قطعا برای کلمه ی "دوری" نوشته بود : آنچه که دوست داشتن را به گُه میکشد یا به عبارتی آنچه که ذهن شما را به گُه تبدیل میکند از فرطِ فکر و خیال بیخود و بی جهت.
سلام نود و شیشِ خوش قدم .
سلام نود و شیشِ خوش قدم . امیلِ قصه ی ما یک جور آرام و با وقار نشسته یک گوشه؛ از چشم هایش کاملا هویدا ست که از هر گونه حس بد تهی ست ! همینطور که دارد کتاب میخواند، رو میکند به دوربین و میگوید : "پیشرفت زمانی رخ میدهد که بپذیرید هر آنچه را که هستید و مطابق با آن قدم بردارید !" + تاريخ شنبه پنجم فرورد...
we cut the night
یک وقت هایی احساس میکنم من متعلق به اینجا نیستم، متعلق به این فضای زیستن، متعلق به این ارتباطات ! شاید این احساس، ضعف من باشد که توانایی تعامل با محیط رو ندارم . اما مدت طولانی ای ست که این یک وقت هایی تبدیل به همه ی وقت ها شده است . از اول لحظه ی باز کردن چشم هایم تا بستن آنها ! به فضای بی نهایتی ا