خرید بک لینک

احتمالا یک عمر در توهم بوده ایم.

هوا، هوای بعد از بارونه. بوی بارون میاد. جاده دلبری میکنه. شیشه های ماشین رو تا آخر پایین کشیدیم. سمت راست، خورشید داره غروب میکنه. آسمون نارنجیه. باد، موهامو بهم ریخته. کنارم نشسته. من غرق طبیعتم و اون غرق افکار خودش. با هر موزیک، پرت میشه یه گوشه ی تاریک و فراموش شده ی ذهنش. فکر میکنه من متوجه نمیشم. از ثانیه به ثانیه ی بودنش لذت میبرم. چون بعد از اون ظهری که داشتم آشپزی میکردم و با موزیک میرقصیدم و تو تکست دادی که بیا جدا شیم؛ فهمیدم که همه چی فانی ه. زندگی به طرز اعجاب آوری، بی ثباته. اینقدر این بی ثباتی، ترسناکه که یکی هزاران سال پیش تصمیم میگیره برای فرار از این وحشت، تصور باثبات بودن رو خلق کنه. حالا هزار نسل بعدتریم که هنوز ترجیح مون، باور به باثبات بودنه. ترجیح مون باور به این مسئله ست که یه نفر قراره وسط این آشفته بازار بی ثبات، به صورت ثابت و بدون نوسان یک احساس رو تا همیشه به ما داشته باشه. مضحکه، نه؟ به نیم رخ ش نگاه میکنم. نه اون مال منه و نه من مال اون. دو تا آدمیم که بخشی از وقت مون رو بهم دادیم و غروب رو باهم نگاه میکنیم. لبخندش رو دوس دارم. صداش رو دوس دارم. لذت میبرم که تنهایی هاش رو بذاره رو دوش من و دیگه نمیترسم که یه روز موقع آشپزی و رقصیدن، تکست بده بیا جدا شیم. چون مال من نیست که واسه از دست دادنش بترسم. چون هیچکس، مال هیچکس نیس. ازش نمیخوام واسم شعر بگه یا بزرگترین دسته گل دنیا رو برام بیاره. همین که بعدها وقتی توی ذهنم، فولدر شهریور ۹۹ رو باز میکنم و می بینمش که وقتش رو با من به اشتراک گذاشته و غروب و جاده رو باهم دیدیم و لذت بردیم، کافیه. آره عزیزم، اون تاریخ و غروب و جاده رو ما منحصر به خودمون کردیم، این کافی نیست؟ شک نکن که کافیه عزیزدلم.

برچسب: نویسنده: باربد شاکری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 4:34

صفحه بندی